آغازی دوباره

اولین گریه
نویسنده : ممول - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧
 

چیزی نمی تونم بگم ، قراره از من بگذری
چیزی نگو می فهممت ، باید از این خونه بری

چند سال از امشب بگذره تا من فراموشت کنم؟
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟

تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم

کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم

بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم

چند سال از امشب بگذره تا من فراموشت کنم؟
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

چند سال از امشب بگذره با من یکی هم خونه شه؟
احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه

چیزی نمی تونم بگم...

انگار این شعر رو روزبه بمانی از رو زندگی من گفته...

اما امروز حالم خیلی بهتر بود. شاید واسه اینه که دیشب گریه کردم و از نظر روحی تخلیه شدم. امروز بهترین دوستم ( خاله ریزه ) رو شاد کردم. باهاش کلی شوخی کردم. از این که می دید روحیه‌ام خوبه خوشحال بود. فردا شب Final زبان دارم. هیچی درس نخوندم.

خدایا کمکم کن...