شدیداً سرما خوردم. دیروز نیومدم شرکت. امروز هم ساعت 10 اومدم و الان هم میخوام برم. حالم خیلی بده.
توی این چند روزه عزاداری برای همتون دعا کردم. تک تک دوستای وبلاگیم میومدن توی نظرم.
از پنجشنبه هر شب با خونواده پررو بودم. با مامان مهربون و بابایی بد اخلاقه و خوشخواب و داداشی و خود پررو. تازه عزیز و خاله اینا هم اومدن تهران. همیشه وقتی با اونها هستم روزهای خوبی دارم. هر کی منو میدید از مامان مهربون میپرسید عروسته؟ مامان مهربون هم با ذوق میگفت من از خدا میخوام. دعا کنید.
اخلاق پررو هم توی این چند روز خوب بود. شب عاشورا تا ساعت 2 شب با خونواده پررو بیرون بودم. بابا بد اخلاقه گفت توی شلوغیا تنها نرم واسه همین با ماشین تا در خونشون دنبالشون رفتم. از اونجا بابا بداخلاقه گفت که بندازم توی اتوبان و سریع برم خونه. ساعت 2:30 رسیدم خونه و ساعت 3 بود که خوابم برد. یه دفعه ساعت 5 دیدم تلفن داره زنگ می خوره. با این که روی ویبره بود اما بیدار شدم. دیدم پرروه. از نگرانی این که چی شده این موقع زنگ زده مردم. گوشی رو برداشتم میگم چی شده؟ میگه sms رسیدنت رو الان دیدم. وای خدا دلم میخواست خفهاش کنم. گفت میخوام باهات حرف بزنم. خلاصه تا ساعت 6:30 نذاشت من بخوام.
راستی پررو اسباب کشی داره. مغازهاش رو عوض کرده. دعا کنید براش. نگرانه کارش هستم.
نظرات ()