نویسنده :
ممول - ساعت ۱:٢۳ ب.ظ روز سهشنبه ۱ دی ۱۳۸۸
دیشب اصلن بهم خوش نگذشت.
امروز هم روزه هستم. صبح می خواستم یه کم دیرتر بیام شرکت. به مرد خوب sms دادم اما قبول نکرد. از همون صبح سگ شدم. آخه من چقدر بدبختم. واسه یک ساعت مرخصی باید التماس کنم. از کار و محیطش خسته شدم.
مامان اینا هم ساعت تازه میخوان ساعت 4 راه بیفتن. امشب هم افطاری ندارم. دارم از گشنگی میمیرم.
نیمساعت پیش به مسافر ( دختر دوست 24 ساله باباست، متاسفانه وقتی 2 ساله بود پدر و مادرش رو از دست داد ) زنگ زدم. قرار بود برای تاسوعا و عاشورا بیاد تهران. گفت نمیاد. رفت رو اعصابم و بیشتر قاطی کردم.
هیچ خبر دیگهای هم نیست.