احتمالاً خیلی از دوستهای خوبم میخوان بدونن که پرروی زندگی من کیه.
من و پررو تقریباً ۵ سال پیش با هم آشنا شدیم. یه دوستی معمولی داشتیم. دوستش داشتم. با خونواده پررو آشنا شده بودم و محبت دوطرفه بینمون به وجود اومده بود. شیفته مامانش بودم و اون هم من رو مثل دخترش دوست داشت. پررو هم همین حس رو نسبت به مامان من داشت. همین قضیه باعث شد یه ارتباط بین خونوادهامون هم ایجاد بشه. دیگه دوستای خونوادگی شده بودیم. اما بعد از ده ماه با یه دعوای خیلی سخت به خاطر ارتباطم با خونوادش از هم جدا شدیم. دیگه نه از خودش و نه از خونوادش خبر نداشتم. مامانش بهم زنگ میزد اما به خاطر حرفای پررو جواب نمیدادم. قبل از عید ٨٧ بود که خواهرم میخواست برای اتاق دخترش وسیله بخره. مامان پیشنهاد داد که از پررو خرید کنیم. من هم بدم نیومد بعد از ٢ سال به این بهونه یه خبری ازش بگیرم. با مامان و خواهرم رفتیم محل کارش. خیلی پیشرفت کرده بود. اما همچنان پررو و مغرور بود. خواهرم ازش خرید کرد و همه چیز همون موقع تموم شد.
دیگه ازش خبری نداشتم تا پارسال قبل از عید که بهم زنگ زد و من و مامان رو برای نمایشگاه دعوت کرد. از اون به بعد پررو گاه گاه بهم زنگ میزد. اما من اصلاً تو نخش نبودم. با خونوادش ارتباطم رو شروع کردم. هیچ وقت یادم نمیره وقتی بعد از ٣ سال مامان مهربونش رو دیدم چه حالی داشتم. باورم نمیشد. اونم خوشحال بود. انگار یه مادر و دختر بودیم که دوباره همدیگرو پیدا کردیم.
بقیه داستان رو هم که احتمالاً باید از نوشتههام فهمیده باشید. احساسی نسبت به پررو ندارم. اما راستش رو بخواهید بهش عادت کردم.
نمی دونم قراره چی پیش بیاد اما ترجیح میدم فعلاً به عنوان یه دوست توی زندگیم باشه.
نظرات ()