نویسنده :
ممول - ساعت ۸:٢٧ ق.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸
امروز خیلی داغونم. دیشب اتفاقاتی افتاد که اعصابم رو ریخته بهم. میدونم اصلاً به من ربطی نداشت که به مرد خوب گیر بدم که چرا با یه دختر دیگه صحبت میکنه. اما یه دفعه قاطی کردم. از دستم ناراحت شده. شاید حق داشته باشه. اما دست خودم نبود. دوست ندارم کسی پشت سرش حرفی بزنه. هر کسی دهنش رو باز میکنه و یه چیز نامربوط از دهنش درمیاد من اعصابم خرد میشه.
تا حالا نسبت به هیچ کس همچین تعصبی نداشتم. اما نمیدونم چرا اینقدر نسبت به مرد خوب حساس شدم. برام مهمه، البته خودش اینطوری فکر نمیکنه. فکر میکنه دارم حسودی میکنم.
در ضمن میدونم که مرد خوب اینجا رو میخونه. اما اصلاً دلم نمیخواد فکر کنه نوشتم که اون بخونه. مثل همیشه فقط اینجا نوشتم تا کمی آروم بشم.
خدایا خودت کمکم کن.