آغازی دوباره

گله دارم از خدا
نویسنده : ممول - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸
 

می گن خدا همین وراست

تو ذهن خواب من و تو

یه جایی که تا برسی

می گن که دیر و برو

می گن اگه صداش کنی

به قلب تو سر می زنه

چقدر صدات کنم خدا

بیا که پایانه منه

تو گریه  ستاره ها

سر رو جاده ها می زارم

یا می اد صدای پاهات

 رو به آسمون می بارم

من نشستم بعد پایان

تو بیا من و شروع کن

شبی تنها ست روزگارم

 تو غروب من طلوع کن

پنجره ای امیدم

رو به خدا باز می کنم

اونم من و نمی بینه

گریه رو آغاز می کنم

توالتهاب گمشدن

کسی بیاد من نبود

دنبال رد پای تو

من به انتها رسوند

افتادم از چشم خدا

شکسته بالا لحظه هام

تکیه کرده غم دنیا

تو دل خسته تنهام

من ام اون که مونده پاییز

 زیر بارون جدایی

تو ببخش من و خدایی

جز تو هیچکس نیست خدایا