نویسنده :
ممول - ساعت ۱۱:۱٩ ق.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸
تا تو دستامو گرفتی ، راهم از دنیا جدا شد
توی آغوش تو چشمم به جهانی تازه وا شد
بغض من از تو شکست و گریه شعر بی صدا شد
تا تو دستامو گرفتی ، لحظه از شماره افتاد
لحظه های از تو مردن ، زندگی رو یاد من داد
با تو برگشتم به دنیا ، به شروع هر دوی ما
از خودم بریده بودم ، با تو برگشتم به فردا
بگو وقتی تو نباشی ، من کجای روزگارم
بگو بار گریه هامو روی دوش کی بذارم
من که بی تو با جهانم ، با خودم کاری ندارم
با این که خیلی از دست یه نفر - میدونم میاد اینجا رو میخونه – ناراحتم اما این شعر رو برای اون نوشتم. واسه یه نفر که تو زندگیم خیلی بهم کمک کرده و همیشه همراهم بوده و من خیلی چیزا ازش یاد گرفتم. یه دوست دوست داشتنی اما نمیدونم چرا امروز صبح یهو بهم گیر داد و اعصابم رو خرد کرد ؟؟!!!
تقدیم به مرد خوب