آغازی دوباره

یلدا
نویسنده : ممول - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸
 

امشب شب یلداست. یلدا بلندترین شب سال. شب چله. دور هم جمع شدن و شب نشینی. به رسم کهن آریایی.

از دیشب دارم به مینا فکر می‌کنم. امشب می‌تونست اولین شب یلدایی باشه که کنار محمد مهدی عزیز بگذرونه. اما تقدیر چیز دیگه‌ای براشون رقم زد.

به این فکر می‌کنم که اگه من و پررو هم با هم عقد کرده بودیم امشب اولین شب یلدای ما بود. من می‌نشستم توی خونه و خونواده پررو برام شب چله‌ای میاوردن. اما خوب تقدیر برای ما هم طوری دیگه‌ای نوشت.

اگه خواهرم می‌رفت خونه مادر شوهرش امشب تنها بودم. اما خدا رو شکر برنامه‌شون بهم خورد و امشب من رو دعوت کرد خونشون. مامان مهربون پررو گفت که امشب برم خونشون و با اونا بشم. اما من گفتم زشته... خوشخواب ( خواهر پررو ) هم که نیست. من بیا اونجا چیکار؟ گفت بیا پیش ما باش. اگه عقد کرده بودید الان ما هم شب یلدا عروسمون کنارمون بود.

پررو عاشق اسم یلداست. یه بار با من بحث می‌کرد که اسم‌هایی که تو می‌خوای رو بچه‌هامون بذاری قشنگه و هر سه‌ تاش بهم می‌یان ( آخه من و پررو هر دوتامون عاشق بچه هستیم و تصمیم داریم تو آینده سه بچه داشته باشیم خیال باطل) اما اسم یلدا بهشون نمی‌یاد. پس من نمی‌تونم اسم هیچ کدوم از بچه‌هام رو بذارم یلداناراحت. منم بهش گفتم که خوب می‌تونی من رو یلدا صدا کنی نیشخند!

سال گذشته شب یلدا عزادار آقاجون بودیم.

امسال پررو به عنوان یه دوست کنارمه. مامان و بابا برای مراسم هفتم یکی از اقوام رفتن شهرستان.

کی می‌دونه سال دیگه شب یلدا چه خبره؟

 

شب یلدای خوبی داشته باشید.


 
comment نظرات ()

 
همه چیز آرومه
نویسنده : ممول - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸
 

توی این چند روز همش به مینا فکر می‌کردم. به این که برای تحمل غم ازش دادن همسرش باید چه صبری داشته باشه. خیلی سخته.

*********************************************************

من و پررو هم خوبیم و شاکر خدا. از اول محرم دارم روزه می گیرم. به چه نیتی نمی‌دونم. ولی وقتی روزه می‌گیرم خودم خیلی آروم می‌شم. نمی‌دونم چه حسیه. اما دوستش دارم. خدا رو شکر فعلاً همه چیز خوبه. فقط آقای پررو خان یه کار بزرگ برام درست کرده. مجبور شدم کمدم رو خالی کنم. تمام وسایلام توی اتاقم رو تختم مونده. خدایا کی می‌رسم جمعشون کنم؟


 
comment نظرات ()

 
ختم قرآن برای شادی روح محمد مهدی مینا
نویسنده : ممول - ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
 

از دیروز بهم ریخته‌ام. همش تو فکر مینام. مصیبت بزرگیه.

یکی از بچه ها برای شادی روح محمد مهدی عزیز ختم قرآن گرفته. خوبه اگه یه سر بهش بزنید و اگه می‌تونید یه جز قرآن برای تسلی خاطر مینا به محمد مهدی هدیه کنید.

http://kamyareman.blogfa.com/

تونستید یه فاتحه هم برای شادی روحش بخونید.


 
comment نظرات ()

 
مرگ چقدر نزدیک است
نویسنده : ممول - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸
 

شوهر یکی از دوستهای وبلاگیمون فوت کرده. نمی‌دونم دیگه دل و دماغی برای نوشتن واسه‌ش می‌مونه که بیاد تو وبلاگش یا نه... اما شاید اگه یه روزی اومد کامنت‌های ما بتونه تسلی خاطرش باشه.

اگه تونستید حتماً بهش سر بزنید و براش پیام بگذارید.

http://www.tonorecheshami.blogfa.com/

مینا جونم از صمیم قلب تسلیت می‌گم. کاش کاری از دستم بر می‌آمد.

برای شادی روح همسرش و صبر برای خودش دعا کنید.

 


 
comment نظرات ()

 
تبریک یا تسلیت
نویسنده : ممول - ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸
 

دیشب با پررو حرف زدم. اخلاقش خیلی خوب شده. احساس می‌کنم اخلاق و رفتار بد گذشته‌ش به خاطر فشار زیاد خونوادش در مورد ازدواج با من بوده. خدا رو شکر فعلاً همه چیز داره خوب پیش می‌ره. ارتباطم باهاش معمولیه و همین باعث می‌شه ازش توقعی نداشته باشم و همین اون رو هم خوشحال می کنه. این دفعه اجازه ندادن کسی توی کارامون دخالت کنه. دیشب بعد از این که کلی من رو خندوند بهم اجازه داد امسال نمایشگاه تو غرفه‌شون باشم. کلی خوشحال شدم.


 
comment نظرات ()

 
پررو
نویسنده : ممول - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸
 

احتمالاً خیلی از دوستهای خوبم می‌خوان بدونن که پرروی زندگی من کیه.

من و پررو تقریباً ۵ سال پیش با هم آشنا شدیم. یه دوستی معمولی داشتیم. دوستش داشتم. با خونواده پررو آشنا شده بودم و محبت دوطرفه بینمون به وجود اومده بود. شیفته مامانش بودم و اون هم من رو مثل دخترش دوست داشت. پررو هم همین حس رو نسبت به مامان من داشت. همین قضیه باعث شد یه ارتباط بین خونوادهامون هم ایجاد بشه. دیگه دوستای خونوادگی شده بودیم. اما بعد از ده ماه با یه دعوای خیلی سخت به خاطر ارتباطم با خونوادش از هم جدا شدیم. دیگه نه از خودش و نه از خونوادش خبر نداشتم. مامانش بهم زنگ می‌زد اما به خاطر حرفای پررو جواب نمی‌دادم. قبل از عید ٨٧ بود که خواهرم می‌خواست برای اتاق دخترش وسیله بخره. مامان پیشنهاد داد که از پررو خرید کنیم. من هم بدم نیومد بعد از ٢ سال به این بهونه یه خبری ازش بگیرم. با مامان و خواهرم رفتیم محل کارش. خیلی پیشرفت کرده بود. اما همچنان پررو و مغرور بود. خواهرم ازش خرید کرد و همه چیز همون موقع تموم شد.

دیگه ازش خبری نداشتم تا پارسال قبل از عید که بهم زنگ زد و من و مامان رو برای نمایشگاه دعوت کرد.  از اون به بعد پررو گاه گاه بهم زنگ می‌زد. اما من اصلاً تو نخش نبودم. با خونوادش ارتباطم رو شروع کردم. هیچ وقت یادم نمی‌ره وقتی بعد از ٣ سال مامان مهربونش رو دیدم چه حالی داشتم. باورم نمی‌شد. اونم خوشحال بود. انگار یه مادر و دختر بودیم که دوباره همدیگرو پیدا کردیم.

بقیه داستان رو هم که احتمالاً باید از نوشته‌هام فهمیده باشید. احساسی نسبت به پررو ندارم. اما راستش رو بخواهید بهش عادت کردم.

نمی دونم قراره چی پیش بیاد اما ترجیح می‌دم فعلاً به عنوان یه دوست توی زندگیم باشه.


 
comment نظرات ()

 
یه شادی کوچولو
نویسنده : ممول - ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸
 

دیشب همه چیز جفت و جور شد که من و پررو با هم آشتی کنیم. با پررو، مورچه و دوماد رفتیم بیرون. شب خوبی داشتم. روحیه‌ام رو خیلی عوض کرد. بعد از مدتها خندیدم.


 
comment نظرات ()

 
خونه خاطرات
نویسنده : ممول - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸
 

می دونم یه وقتایی دلت برام تنگ می شه

تو خیابونو نگاه می کنی از پشت شیشه

اون که از پشته درختا می گذره شاید منم

دارم تنهایی با یاد تو پرسه می زنم

**********************************************************

برای آفتابم دعا کنید. شرایط خیلی بدی داره.

خدایا کمکش کن.


 
comment نظرات ()

 
پائولوکوئیلو
نویسنده : ممول - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸
 

حیفم اومد این جمله امید بخش رو اینجا ننویسم:

هر که باشی هر کاری بکنی وقتی چیزی را از ته دل طلب می‌کنی ، از این روست که این خواسته در روح جهان متولد می‌شود . 

کیمیاگر- پائولوکوئیلو

*********************************************

نمی‌دونم چرا اینقدر منتظر SMS مرد خوب هستم. شاید بهش عادت کردم. شاید هم ...

فقط می‌دونم از دستم خیلی ناراحت شده. اون هر وقت هر چی خواسته به من گفته. اما حالا که من یه بار اعتراض کردم یادش افتاده که از من بزرگتر و من حق ندارم باهاش این طوری صحبت کنم...


 
comment نظرات ()

 
حسادت
نویسنده : ممول - ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸
 

امروز خیلی داغونم. دیشب اتفاقاتی افتاد که اعصابم رو ریخته بهم. می‌دونم اصلاً به من ربطی نداشت که به مرد خوب گیر بدم که چرا با یه دختر دیگه صحبت می‌کنه. اما یه دفعه قاطی کردم. از دستم ناراحت شده. شاید حق داشته باشه. اما دست خودم نبود. دوست ندارم کسی پشت سرش حرفی بزنه. هر کسی دهنش رو باز می‌کنه و یه چیز نامربوط از دهنش در‌میاد من اعصابم خرد می‌شه.

تا حالا نسبت به هیچ کس همچین تعصبی نداشتم. اما نمی‌دونم چرا اینقدر نسبت به مرد خوب حساس شدم. برام مهمه، البته خودش این‌طوری فکر نمی‌کنه. فکر می‌کنه دارم حسودی می‌کنم.

در ضمن می‌دونم که مرد خوب اینجا رو می‌خونه. اما اصلاً دلم نمی‌خواد فکر کنه نوشتم که اون بخونه. مثل همیشه فقط اینجا نوشتم تا کمی آروم بشم.

خدایا خودت کمکم کن.


 
comment نظرات ()

 
وبلاگ یک ساله‌ی من
نویسنده : ممول - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
 

امروز تولد وبلاگمه. یکساله شد. تولدش مبارک

درست یک سال پیش بود که تصمیم گرفتم وبلاگ بنویسم. توی این مدت دوستای خوبی پیدا کردم. از همشون ممنوم که کنارم بودم.قلب مخصوصاً از آفتاب عزیزم که همیشه بود. همیشه دلداریم داد و راهنماییم کرد. واقعاً ازت ممنونم آفتاب جونم.ماچقلبماچ


 
comment نظرات ()