نویسنده :
ممول - ساعت ۸:٤٤ ق.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸
چهل طلوع تا هفتاد و دو غروب باقی مانده!
می شود چهل عاشورا خواند
می شود چهل قطره اشک ریخت
می شود چهل نماز اول وقت خواند
می شود چهل نفر را عاشورایی نمود
می شود چهل نغمه انتظار سر داد
می شود ...
می شود مانند هر صبح و شام گذشته، گذراند
دلم گرفته، هوای گریه دارم. تو نمازاتون برای همه دعا کنید.
نویسنده :
ممول - ساعت ۸:٤٢ ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸
می گن خدا همین وراست
تو ذهن خواب من و تو
یه جایی که تا برسی
می گن که دیر و برو
می گن اگه صداش کنی
به قلب تو سر می زنه
چقدر صدات کنم خدا
بیا که پایانه منه
تو گریه ستاره ها
سر رو جاده ها می زارم
یا می اد صدای پاهات
رو به آسمون می بارم
من نشستم بعد پایان
تو بیا من و شروع کن
شبی تنها ست روزگارم
تو غروب من طلوع کن
پنجره ای امیدم
رو به خدا باز می کنم
اونم من و نمی بینه
گریه رو آغاز می کنم
توالتهاب گمشدن
کسی بیاد من نبود
دنبال رد پای تو
من به انتها رسوند
افتادم از چشم خدا
شکسته بالا لحظه هام
تکیه کرده غم دنیا
تو دل خسته تنهام
من ام اون که مونده پاییز
زیر بارون جدایی
تو ببخش من و خدایی
جز تو هیچکس نیست خدایا
نویسنده :
ممول - ساعت ۸:۱٠ ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸
می گی تقصیر منه گناهمو نمی دونم
از اینکه عاشق تو ام بدجوری من پشیمونم
هر چی که بود بهونه بود از رفتنت نشونه بود
من اما هر چی که می گم حرفای عاشقونه بود
انقدر غمم زیاده که دارم دق می کنم
می گذرم از تو و چشمات اینو ثابت می کنم
آخه چقدر غرورم و شکستی و دم نزدم
صبرم دیگه تموم شده با اینکه عاشق تو ام
نویسنده :
ممول - ساعت ۱۱:۱٩ ق.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸
تا تو دستامو گرفتی ، راهم از دنیا جدا شد
توی آغوش تو چشمم به جهانی تازه وا شد
بغض من از تو شکست و گریه شعر بی صدا شد
تا تو دستامو گرفتی ، لحظه از شماره افتاد
لحظه های از تو مردن ، زندگی رو یاد من داد
با تو برگشتم به دنیا ، به شروع هر دوی ما
از خودم بریده بودم ، با تو برگشتم به فردا
بگو وقتی تو نباشی ، من کجای روزگارم
بگو بار گریه هامو روی دوش کی بذارم
من که بی تو با جهانم ، با خودم کاری ندارم
با این که خیلی از دست یه نفر - میدونم میاد اینجا رو میخونه – ناراحتم اما این شعر رو برای اون نوشتم. واسه یه نفر که تو زندگیم خیلی بهم کمک کرده و همیشه همراهم بوده و من خیلی چیزا ازش یاد گرفتم. یه دوست دوست داشتنی اما نمیدونم چرا امروز صبح یهو بهم گیر داد و اعصابم رو خرد کرد ؟؟!!!
تقدیم به مرد خوب
نویسنده :
ممول - ساعت ۱۱:۱٦ ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸
دیشب دوباره یه تصمیم سخت گرفتم. به نظر خودم یه تصمیم درست و اساسی گرفتم.
من نمیدونم چرا این پسرها را اینقدر مغرور از خود راضی هستند؟ شاید به خاطر اینه ما خودمون پرروشون میکنیم. دیشب فهمیدم پررو بهترین اسمی بود که روی (ح.ف) گذاشته بودم. فهمیدم که اون هم لیاقت من رو نداره.
این گردنبند هم اصل نبود.
خدایا مثل همیشه کمکم کن.
نویسنده :
ممول - ساعت ۱:٥٠ ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸
گناهی ندارم ولی قسمت اینه... که چشمای کورم به راحت بشینه...
برای دل من واسه جسم خسته ام... منی که غرور و تو چشمات شکستم...
سر از کار چشمات کسی در نیاورد ... که هرکی تو رو خواست یه روزی بد اورد...
واسه من که بر عکس کار زمونه... کسی نیست که قدر دلم رو بدونه...
هنوزم زمستون به یادت بهاره... تو قلبم کسی جز تو جایی نداره...
صدای دلم سازه ناسازگاره... سکوتم به جز تو صدایی نداره...
تو خواب و خیالم فقط فکره اینم... که دستاتو بازم تو دستام ببینم...
ولی حیف از این خواب پریدم که بازم... با چشمای کورم به راحت بشینم...
محسن یگانه
آلبوم نفسهای بی هدف
نویسنده :
ممول - ساعت ۸:۳٧ ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸
پارسال توی همچین روزی پدر بزرگم رو برای همیشه به خاک سپردیم. آخ که چقدر دلم برام تنگ شده. چقدر مهربون. هنوز هم باورم نمیشه که دیگه نیست. خدا رحمتت کنه آقاجون.
خدایا بازم راضیم به رضای تو. شکرت.
لطفاً اگه این مطلب رو خوندید برای شادی روح همه گذشتگان به خصوص آقاجون من یه صلوات هدیه کنید.
ممنونم.