آغازی دوباره

آرزوی مرگ
نویسنده : ممول - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸
 

دارم دق می‌کنم، تحمل ندارم

دیگه خسته شدم، دارم کم می‌یارم

 دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم

همش فکر توام، همش بیقرارم

دیگه اشکی برام نمونده که بخوام

برات گریه کنم فدای تو چشام

دلم داره واسه تو پرپر میزنه

تو رفتی و هنوز خیالت با منه

بدون تو کجا برم کنار کی بشینم

تو چشمای کی خیره شم خودم رو توش ببینم

تو که نیستی به کی بگم چشماش رو روم نبنده

به کی بگم یه کم نازم کنه که بهم نخنده

بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم

تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم

به جون چشمات از تموم این زندگی سیرم

تو که نیستی همش آرزو می‌کنم بمیرم


 
comment نظرات ()

 
انسان
نویسنده : ممول - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸
 

خداوندا؛ تو می گویی که انسان پاک را به نفس پاک جان دادی

و او را بر خلائق اشرفش کردی

تو حوران را به پای وی درافکندی و گفتی:

ای پری و جن به وی سر خم کنید اکنون

که در او روح حق جاریست

خداوندا؛ تو می گویی که شیطان را ز درگاه خودت راندی

و او را لعن فرمودی

بدین علت که وی حاضر نشد پیشانیش را بر زمین ساید

و آدم را کند سجده

ولی این آدم خاکی که تو آن عزتش دادی

همان یک لحظه اول، که در جنت فرود آمد

به سیبی کال و بی ارزش هوس در جان وی افتاد

بدینسان شد که تو او را ز خود راندی

زمین را منزلش کردی

خداوندا؛ ولیکن آدم خاکی زمین را هم به خون افکند

برادر را برادر کشت

و دستان به خون آغشته قابیل

نشان اولین خونخواری ما گشت

خداوندا؛ نمی‌دانم که می‌دانستی آن روز

که کیست این آدم خاکی؟

نمی‌دانم که می‌دانستی این آدم برادر می‌کشد روزی!

شرف می‌بخشد این آدم به حیوانات دد یوزی

نه شیری شیر می‌درّد نه گرگی گرگ دیگر را

ولیکن آدم خاکی نه تنها آدم دیگر که می‌درّد برادر را!

خداوندا؛ نمی‌دانم که می‌دانستی این انسان به شهوت بنده می‌گردد

و چون حیوان لایعقل به خواهر دست می‌یازد؟

نمی‌دانم که می‌دانستی این انسان چنان مغرور می‌گردد

که بر تخت تو بنشیند و خود را ذات حق بیند

نمی‌دانم که می‌دانستی این انسان چنان عصیانگری ورزد

که شب‌ها خواب مظلومان ز خوف وی به هم ریزد

نمی‌دانم که می‌دانستی این انسان چنان تبعیض می‌ورزد

که اینجا کاخ زرّین بینی و آنجا هزاران کوخ ویران را

به یکجا سفره‌ای رنگین‌تر از رنگین کمان بینی

و قدری آن طرف‌تر سفره‌های خالی از نان را

خداوندا؛ همی دانم که می‌دانستی این‌ها را

و من این نکته می‌دانم که دانایی و رحمانی

تو خود واقف بر اسراری و من یک بنده هیچم

و می‌دانم که می‌دانی و می‌بینی خطای نوع انسان را

ولیکن سخت خاموشی!!!...

 

 

برگرفته از کتاب " شعری برای قاصدک " سروده بهنام عزت نژاد


 
comment نظرات ()