آغازی دوباره

سردرگمی
نویسنده : ممول - ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸
 

نمی‌دونم چی شد که به اینجا رسیدم. همه چیز بهم ریخته. نمی‌تونم هیچ تصمیمی بگیرم. موندم توی یه دوراهی بزرگ. سردرگمم.

تا تکلیفم معلوم نشه دیگه نمی‌نویسم. 

همتون رو دوست دارم.

برام دعا کنید.


 
comment نظرات ()

 
پروردگار
نویسنده : ممول - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
 

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد

ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ

همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد

دهنم رایحه روزه نمیداد که من

عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالین"را

ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی

گفتم ای مایه هر مهر و وفا رفتم و شد

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین

سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد

"لن ترانی"نشنیدم ز خداوند چو او

"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟

من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد

تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد

مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید

فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون

پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم وشد

گفتم ای دل به خدا هست خدا منجی تو

تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد
 


 
comment نظرات ()

 
توضیح
نویسنده : ممول - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸
 

لینک‌هایی که توی پست تولد ١ گذاشتم باز نمی‌شد. اما یکی از دوستای خوبم راهنماییم کرد. الان درست شده و می‌تونید عکس‌ها رو ببینید.


 
comment نظرات ()

 
جشن تولد 2
نویسنده : ممول - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()

 
نی‌نی
نویسنده : ممول - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸
 

سلام

نمی‌دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت. دیروز یکی از بهترین خبرهای زندگیم رو شنیدم. خواهری تپلی حامله‌ست. آخ جون دارم برای چهارمین بار خاله می‌شم. یه نی‌نی توی راهه. این عالیه...

از یه طرف هم مرد خوب استعفا داده. دیروز با مدیر عامل بحث کردن. اون هم استعفاش رو نوشته. اگه بره من هم دیگه نمی‌تونم اینجا کار کنم. ناراحت شدم. دعا کنید همه چیز به خیر بگذره.

در ضمن یادم نرفته باید بقیه ماجرای تولد رو بنویسم.


 
comment نظرات ()

 
جشن تولد 1
نویسنده : ممول - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸
 

قول داده بودم بیام براتون بگم که چه اتفاقایی افتاد.

پنجشنبه از صبح رفتم خونه خاله‌م. تا عصر با مورچه نشستیم مونس و مونس دیدم. سریال باحالیه. تموم هم که نمی‌شد. کلی کار هم داشتم.

بعد که به سلامتی تموم شد، شروع کردیم به کادو کردن کادوی پررو. یه ساک ساده خریده بودیم که خودمون نشتیم تزیینش کردیم. خیلی خوشکل شد. بعد هم عطری که براش خریده بودم رو کادو کردم.

بعد که کادو آماده شد مورچه نشست تمام موهای من رو ریز ریز بافت. بعد هم شام خوردم و اومدم خونه.

چشمتون روز بد نبینه. توی راه ساعت 11:30 شب ماشنیم خراب شد. یه صدای بدی داد و شروع کرد به لرزیدن. زنگ زدم به شوهر خواهری گفت درها رو قفل کن و بشین تو ماشین تا من بیام. بعد هم پررو زنگ زد. گفتم ماشینم خراب شد. اون هم گفت بشین تو ماشین و درها رو قفل کن دارم میام. با بدبختی راضیش کردم که نیاد. شوهر خواهری که اومد دید پنچر کردم. خلاصه لاستیک رو عوض کرد و اومدیم خونه. بماند که چه مکافاتی کشیدیم سر این که من آچارهای ماشین رو گذاشته بودم خونه.

وقتی اومدم خونه زنگ زدم به پررو که بگم رسیدم. تازه آقا فیلش یاد هندوستون کرده که تو ساعت 11:30 شب توی اوتوبان چه غلطی می‌کردی؟ اما خوشبختانه بخیر گذشت.

همون شب شال گردن پررو رو هم تموم کردم.

صبح از وقتی که بیدار شدم اضطراب داشتم. خواهری‌ها و شوهر‌ها و بچه‌هاشون هم اومدن خونه ما. کادوهای پررو رو آمده کردم.

 

 

 

بعد ظهر هم پررو گفت حاضر بشین تو خونه خودم میام دنبالت. حسابی به خودم رسیدم. موهام رو باز کردم. فر شده بود. لباش نو پوشیدم و یه تیپ درست و حسابی زدم. طاقت نداشتم منتظرش بمونم. واسه همین بهش زنگ زدم و راه افتادم. رفتش براش کیک گرفتم و گل. بعد هم رفتم نمایشگاه.

 

گفته بودم تازه جاشون رو عوض کردن. نمایشگاه جدیدشون خیلی خوبه. اول داداشی رو دیدم. بهم گفت چقدر به خودت رسیدی! خیلی خوشگل شدی‌ها. منم که قند تو دلم آب شد. بعد پررو اومد. تا منو دید اونم کلی ذوق زده شد. می‌خواست یه روی خودش نیاره، اما معلوم بود که خیلی از تیپ و قیافه‌ام خوشش اومده.

این‌ها رو داشته باشید تا دوباره بیام و بقیه ماجرا رو بگم. هنوز اصل قضایا مونده...


 
comment نظرات ()

 
تولد پررو
نویسنده : ممول - ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
 

تقدیم به کسی که با تولدش، تولدی دوباره به من داد :

پرروی عزیزم

تماشای نوزدهمین شفق از اولین ماه زمستان، تماشای حضور لطف توست.

همیشه در دلم هستی.

ماچتولدت مبارکماچ

****************************************************

دیشب بهترین شب زندگی من بود. همه چیز همون طور که دوست داشتم پیش رفت. وای نمی‌دونید چه حس خوبی دارم.

یه کم سرم شلوغه. کارم رو انجام بدم، میام همه چیز رو براتون تعریف می‌کنم.

 


 
comment نظرات ()

 
افتخار
نویسنده : ممول - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸
 

امروز به خودم افتخار کردمزبان. آخه قبلش جینا ( پسر داییم ) بهم افتخار کرده بود.نیشخند

برام جالبه. به دوست دخترش گفته : یه کم از ممول یاد بگیر. کار می‌کنه، کلاس زبان انگلیسی می‌ره، باشگاه بدنسازی می‌ره، کلاس زبان اسپانیایی هم می‌ره.

بهش گفتم : آخه عزیزم من پوستم کلفته. خودم گاهی فکر می‌کنم جزو آدم‌ها نیستم. خسته می‌شم اما وقتی یه کاری رو شروع کنم ول من نیستم. بعد همه این کارهایی که می‌کنم خودم دوست دارم و از روی علاقه دنبال می‌کنم. کسی مجبورم نکرده که...

گفت : به هر حال ما بهت افتخار می‌کنیم. تقریباً کل پسرهای فامیل پز تو رو به دوست دخترهاشون می‌دن.

برام جالب بود. ولی خودمونیم ها اگه پررو خودش صبح تا شب سرکار نبود ، فکر نمی‌کنه یه لحظه هم تحمل می‌کرد که دوست دخترش اینقدر پرمشغله باشه.


 
comment نظرات ()

 
sms تبریک تولد می‌خوام
نویسنده : ممول - ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸
 

sms تبریک تولد می‌خوام. متن قشنگ و جدید. شنبه تولد پررو خان بزرگه. می‌شه اگه کسی چیزی داره برام کامنت بگذاره.

مرسی


 
comment نظرات ()

 
آفتاب
نویسنده : ممول - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸
 

شدیداً به آفتاب نیاز دارم. اما متأسفانه نیست تا کمکم کنه. عزادار یکی از دوستانشه که روز عاشورا از بین ما رفته. از یه طرف خیلی نگرانش هستم. از طرف دیگه واقعاً به کمکش و نظرش نیاز دارم.

 


 
comment نظرات ()

 
سفره
نویسنده : ممول - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸
 

دیروز رفتم ابهر. خونه خاله پررو سفره بود و من و مامان هم دعوت شدیم. وای که چه حالی می‌کنم وقتی می‌رم پیش فامیل‌های پررو.چشمک همشون مهربونن. خیلی به من محبت می‌کنن. دیروز شوهر دختر دایی مامان مهربون ازش پرسید این دختر کیه؟ گفت برای پررو می‌خوان بگیرنش. وای قند توی دلم آب شد.خجالتنیشخند

مامان مهربون رو خیلی دوست دارم. مامان می‌گه تو اون رو حتی از من هم بیشتر دوست داری. خوب چیکار کنم. آخه خیلی ماه و مهربونه. همشون مهربون هستن.

دیروز کلی کار کردم و خودم واسشون شیرین کردم.مژه خاله می‌گفت بیا برو ما می‌دونیم عروسمون کاریه. خجالت

شب با مامان و مامان مهربون برگشتیم تهران. به داداشی زنگ زدم بیاد دنبالمون. نمی‌دونست که منم رفتم ابهر. بهم گفت برو دنبال مامان مهربون. گفتم من الان با مامان مهربونم. ماشین ندارم که بیارمش خونه. کار داشت نتونست بیاد دنبالمون. خودمون با آژانس رفتیم. وقتی رسیدم خونه داداشی زنگ زده که مطمئن بشه رسیدم خونه. الهی قربون اون غیرتش برم. می‌گه آدم باید نگران زن داداش خوشکلش باشه دیگه.خجالت

شب هم یه ساعت با پررو حرف زدم. شدیداً درگیره. کارش بد جوری گره خورده. من بیشتر از خودش دارم حرص می‌خورم. نگرانم خیلی. همش دارم به این فکر می کنم که چطوری کمکش کنم. براش نذر روزه و آجیل مشکل‌گشا کردم. خدایا خودت کمکش کن.

شنبه دیگه تولد پرروی منه. براش عطر خریدم. اصل کادوش رو هم برای نمایشگاه بهش می‌دم. می‌خوام غافلگیرش کنم. خودش که داره از فضولی می‌میره. اما به روی خودش نمی‌یاره. یه شال گردن هم براش دارم می بافم.

فقط تو رو خدا برای کارش خیلی دعا کنید.


 
comment نظرات ()

 
خشم و سکوت
نویسنده : ممول - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸
 

در عجبم بر مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می‌کنند و بر "حسینی" می‌گریند که آزاد زیست.

دکتر علی شریعتی


 
comment نظرات ()

 
سرما خوردم
نویسنده : ممول - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸
 

شدیداً سرما خوردم. دیروز نیومدم شرکت. امروز هم ساعت 10 اومدم و الان هم می‌خوام برم. حالم خیلی بده.

توی این چند روزه عزاداری برای همتون دعا کردم. تک تک دوستای وبلاگیم میومدن توی نظرم.

از پنجشنبه هر شب با خونواده پررو بودم. با مامان مهربون و بابایی بد اخلاقه و خوش‌خواب و داداشی و خود پررو. تازه عزیز و خاله اینا هم اومدن تهران. همیشه وقتی با اون‌ها هستم روزهای خوبی دارم. هر کی منو می‌دید از مامان مهربون می‌پرسید عروسته؟ مامان مهربون هم با ذوق می‌گفت من از خدا می‌خوام. دعا کنید.

اخلاق پررو هم توی این چند روز خوب بود. شب عاشورا تا ساعت 2 شب با خونواده پررو بیرون بودم. بابا بد اخلاقه گفت توی شلوغیا تنها نرم واسه همین با ماشین تا در خونشون دنبالشون رفتم. از اونجا بابا بداخلاقه گفت که بندازم توی اتوبان و سریع برم خونه. ساعت 2:30 رسیدم خونه و ساعت 3 بود که خوابم برد. یه دفعه ساعت 5 دیدم تلفن داره زنگ می خوره. با این که روی ویبره بود اما بیدار شدم. دیدم پرروه. از نگرانی این که چی شده این موقع زنگ زده مردم. گوشی رو برداشتم می‌گم چی شده؟ می‌گه sms رسیدنت رو الان دیدم. وای خدا دلم می‌خواست خفه‌اش کنم. گفت می‌خوام باهات حرف بزنم.  خلاصه تا ساعت 6:30 نذاشت من بخوام.

راستی پررو اسباب کشی داره. مغازه‌اش رو عوض کرده. دعا کنید براش. نگرانه کارش هستم.


 
comment نظرات ()

 
آرزو
نویسنده : ممول - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸
 

شاید از نظر خیلی از آدم‌هایی که من رو دیدن و می‌شناسن خیلی عجیب باشه من با اون سر و وضع ظاهرم بزرگ‌ترین آرزوم رفتن به کربلا باشه.

شاید خیلی‌ها فکر کنن که مسخره‌است.

شاید فکر کنن اصلاً بهم نمیاد.

شاید ...

اما واقعاً بزرگ‌ترین آرزوی دیدن حرم سقای حسین از نزدیکه.

تو رو خدا توی این روزها برای رسیدن به بزرگ‌ترین آرزوم دعا کنید.

تا بعد از تاسوعا و عاشورا نمی‌رسم بیام نت.


 
comment نظرات ()

 
یا حسین شهید
نویسنده : ممول - ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸
 

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست


 
comment نظرات ()

 
سگ شدم
نویسنده : ممول - ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
 

دیشب اصلن بهم خوش نگذشت.

امروز هم روزه هستم. صبح می خواستم یه کم دیرتر بیام شرکت. به مرد خوب sms دادم اما قبول نکرد. از همون صبح سگ شدم. آخه من چقدر بدبختم. واسه یک ساعت مرخصی باید التماس کنم. از کار و محیطش خسته شدم.

مامان اینا هم ساعت تازه می‌خوان ساعت 4 راه بیفتن. امشب هم افطاری ندارم. دارم از گشنگی می‌میرم.

نیم‌ساعت پیش به مسافر ( دختر دوست 24 ساله باباست، متاسفانه وقتی 2 ساله بود پدر و مادرش رو از دست داد ) زنگ زدم. قرار بود برای تاسوعا و عاشورا بیاد تهران. گفت نمیاد. رفت رو اعصابم و بیشتر قاطی کردم.

هیچ خبر دیگه‌ای هم نیست.


 
comment نظرات ()