آغازی دوباره

پایان
نویسنده : ممول - ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧
 

سلام به همه

دیگه فکر نمی کنم چیزی برای نوشتن تو وبلاگ داشته باشم.

من اینجا دوستای خوبی پیدا کردم. دوستانی که واقعاً برام دوست بودن. آفتاب مهربونم که کنارم بود، نسیم عزیزم که با نوشته‌هاش همیشه آرومم می کرد، داداش احمد که هیچ وقت من رو یادش نمی رفت، و خیلی از دوستای خوب دیگه که همیشه به من لطف داشتن. از همتون ممنونم.

درسته که دیگه مطلب نمی نویسم اما کامنتام رو چک می کنم. به وبلاگ همتون هم سر می زنم.

خیلی دوستتون دارم

خدا نگهدار


 
comment نظرات ()

 
غم من
نویسنده : ممول - ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧
 

دیشب وقتی برف شروع به باریدن کرد با خودم گفتم کاش این برف اونقدر بباره که روی غمهای دل من رو بپوشونه، شاید این طوری تا آب شدن برفها غم دلم رو نبینم و یادم بره... اما احساس کردم هیچ چیز نمی تونه غم دل من رو از بین ببره


 
comment نظرات ()

 
تنهایی
نویسنده : ممول - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧
 

چقدر تنهایی سخته... هر چقدر هم که خودت رو بزنی به بی خیالی، هر قدر هم دور و برت رو شلوغ کنی، به محض این که یادت می افته کسی رو برای دوست داشتن نداری، دلت داغون می شه. مجبوری عادات همیشگی‌ات رو به اجبار عوض کنی. همین که می شینی و گوشهات منتظر صدای sms موبایلته اما فقط هفته یکی دو تا sms که اونم تبلیغاته برات میاد، یه دنیا درده... درده وقتی می رسی خونه اما هیج کسی رو نداری تا از تلفن خونه یه تک بهش بزنی و از نگرانی درش بیاری... تازه اینجاست که آدم می فهمه چقدر تنهاست... اون لحظه که دلت پر از غمه اما بین همه شماره تلفن‌هایی که توی موبایلت داری هیچ شماره‌ای رو پیدا نمی کنی که بتونی بلکه باهاش حرف بزنی و غمت رو کمتر کنی، تنهایی همه وجودت رو می گیره... اون وقته که دلت می خواد یه آهه بلند بکشی بلکه قلبت  پاره نشه...

تو این دو روزه نمی دونم چی بهم گذشت... فقط می دونم اوضاع روحیم خیلی داغونه، اونقدر داغون که دیشب برای این که گریه نکنم ساعت 10 خوابیدم...

به من خوبی نکن شایدخدایا قراره چه اتفاقی بیفته...؟؟؟

برای هردومون بد شه

نشستم تو دل طوفان

بذار آب از سرم رد شه

به من خوبی نکن وقتی

کنار من نمی مونی

نگو بد میشم از فردا

تو که دیدی نمی تونی

چه وقتایی که بد میشی

چه وقتایی که آشوبی

تمام درد من اینجاست

تو هر کاری کنی خوبی

من از تو، از خودم، از ما

از این احساس ترسیدم

تو باید جای من باشی

ببینی در تو چی دیدم

تو باید جای من باشی

بفهمی من چرا تنهام

بفهمی چی بهت میگم

ببینی از تو چی می خوام

 


 
comment نظرات ()