آغازی دوباره

بی حوصله
نویسنده : ممول - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧
 

سلام

تو این چند روز اتفاقای بدی برام افتاده... واسه همین فعلاً نمی تونم چیزی بنویسم.

تا کی خدا می دونه...

برام خیلی دعا کنید... فقط می تونم بگم:

هرگز حسرتی در هیچ کجای دنیا این چنین یکجا جمع نمی شود که در همین سه واژه کوتاه :

" او دوستم ندارد "


 
comment نظرات ()

 
گنجشک و خدا
نویسنده : ممول - ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧
 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت:" می‌آید، من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد...

سر انجام گنجشک روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست." گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی کسی‌ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می‌خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: "ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی." گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: "و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام بر خاستی."
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد.


 
comment نظرات ()

 
اولین گریه
نویسنده : ممول - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧
 

چیزی نمی تونم بگم ، قراره از من بگذری
چیزی نگو می فهممت ، باید از این خونه بری

چند سال از امشب بگذره تا من فراموشت کنم؟
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟

تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم

کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم

بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم

چند سال از امشب بگذره تا من فراموشت کنم؟
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

چند سال از امشب بگذره با من یکی هم خونه شه؟
احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه

چیزی نمی تونم بگم...

انگار این شعر رو روزبه بمانی از رو زندگی من گفته...

اما امروز حالم خیلی بهتر بود. شاید واسه اینه که دیشب گریه کردم و از نظر روحی تخلیه شدم. امروز بهترین دوستم ( خاله ریزه ) رو شاد کردم. باهاش کلی شوخی کردم. از این که می دید روحیه‌ام خوبه خوشحال بود. فردا شب Final زبان دارم. هیچی درس نخوندم.

خدایا کمکم کن...


 
comment نظرات ()